تاملی فقهی واصولی و کلامی در غیبت صغری امام زمان(عج)
547 بازدید
تاریخ ارائه : 12/28/2013 10:45:00 AM
موضوع: فقه و اصول

یکی از مباحثی  که در مستندات ادله ولایت فقیه مطرح میشود توقیع شریف امام زمان(عج) میباشد  اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی روات حدیثنا  فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله که صرف نظر  از بحث رجالی آن  که ما  عرض میکنیم: این حدیث را شیخ صدوق از شخصی به نام محمد بن محمد بن عصام نقل می کند و او از محمد بن یعقوب کلینی و وی از اسحاق بن یعقوب و وی از نائب امام زمان (عج) محمد بن عثمان

شیخ صدوق : در وثاقت و جلالت شیخ صدوق هیچ شک و تردیدی وجود ندارد وی از بزرگان علمای شیعه است.[1]

محمد بن محمد بن عصام: در کتاب های رجالی برای وی مدح یا قدحی وارد نشده است. پس بنابراین وی برای ما مجهول است.

محمد بن یعقوب : در وثاقت و جلالت شأن وی همین مقدار که برترین کتاب از کتاب های چهارگانه شیعه به نام " کافی" از اوست.[1]

اسحاق بن یعقوب : برای ایشان نیز در کتاب های رجال توصیفی نیامده و همانند محمد بن محمد مجهول است.محمد بن عثمان : که از نواب خاص امام زمان است.بنابراین دو نفر یعنی محمد بن محمد و اسحاق بن یعقوب در این روایت برای ما ناشناخته هستند.

قرائن وثاقت این دو تن :

برخی از قرائن حکایت از وثاقت این دو شخص دارد که به آنها اشاره میشود.
الف : محمد بن محمد بن عصام از مشایخ شیخ صدوق است و در روایاتی که از او در وسائل الشیعه و به نقل از کتاب های مختلف شیخ صدوق نقل شده است، شیخ صدوق بدون واسطه از او نقل می کند و در تمام این روایات، محمد بن محمد بن عصام از شیخ کلینی نقل کرده است. به عبارت دیگر اگر چه وی شخص مجهولی است ولی دو تن از بزرگترین محدثان شیعه (کلینی و شیخ صدوق) به ترتیب استاد و شاگرد وی بوده اند. بر این اساس وی را با توجه به  قاعدۀ رجالی ( کثرت نقل ثقات از شخصی) دلالت بر ثقه بودن او دارد [2]  و میتوان جزء ثقات دانست.

ب : اسحاق بن یعقوب نیز از مشایخ کلینی است. وی در امر مهمی مانند صدور توقیعات از امام زمان (عج) که بسیار مهمتر از یک روایت عادی است و در آن زمان بسیار مهم و مورد توجه بوده است، به خبر او اعتماد کرده است.[3] علاوه بر این که خود حضرت در این توقیع برای او دعای خیر کرده است، در آخر توقیعی که در کتاب " کمال الدین " آمده است امام زمان (عج)می فرماید: السلام علیک یا اسحاق بن یعقوب و علی من اتبع الهدی.[4] برخی هم وی را برادر مرحوم کلینی دانسته اند.[5]اگر پرسيده شود: از كجا معلوم كه اسحاق بن يعقوب توقيعى دريافت كرده است، شايد او در اين ادعا دروغ گفته باشد؟در پاسخ خواهيم گفت: كلينى كه اين توقيع را از او نقل مى كند - با توجّه به آنچه گذشت - حتماً او را مورد اعتماد مى‏دانسته و الاّ هرگز اقدام به اين عمل نمى كرده است. با اين وصف، جاى ترديدى در سند اين روايت باقى نمى ماند.[6] قطع نظر از وثاقت یا عدم وثاقت اسحاق بن یعقوب صدور این توقیع تا عصر کلینی قطعیست [7] زیرا راوی آن شیخ طوسی است که از جماعتی که در میان آنان شیخ مفید است نقل نموده است [8] آنان نیز از گروهی که در میانشان جعفر بن قولویه و ابوغالب زراری بوده اند از کلینی نقل کرده اند و احتمال اینکه توقیعی دروغین در دوران غیبت صغری و در عصر توقیعات به دست کلینی رسیده و وی آن را برای دیگران نقل نموده باشد جدا بعید است چرا که شیعیان در آن زمان مشتاق رویت توقیع امامشان بوده اند وقاعدتا نسبت به صدق و کذب آن حساس بوده اند بنا براین ممکن نیست این امر بر مثل کلینی پوشیده مانده باشد همچنین فرض اینکه ناقل ادعا نماید توقیعی به خط امام زمان(عج)در دست اوست و کلینی با توجه به روشن نبودن وضعیت او توقیع رااز او مطالبه ننماید نیز جدا بعید است.اما اینکه کلینی خود روایت را در کافی نیاورده است خللی به صحت روایت وارد نمیکند زیرا اولا کافی برای عموم مردم نوشته شده است و با توجه به اینکه نام اسحاق بن یعقوب در توقیع آمده است ذکر آن در زمان سلطه دشمنان خلاف تقیه بوده است[9]بر فرض این که کسی این قرائن را به عللی نپذیرد، برخی از شواهد نشان از اعتماد علماء به این روایت و مقبولیت آن در طول تاریخ فقه تشیع دارد.مرحوم صاحب جواهر در این باره می گوید: "بر مضمون این روایت بین علماء اجماع قولی و فعلی وجود دارد.[10]در کتاب های زیادی از فقهاء، بدون آن که به سند حدیث اشکال وارد کنند، از آن در مباحث خود استفاده کرده اند. از جمله این دانشمندان، مرحوم صاحب جواهر، شیخ اعظم مرتضی انصاری[11] آقا رضا همدانی[12]، آیت الله سید محمد کاظم یزدی[13] ، آیت الله میرزا محمد حسین نائینی[14] و ... است.بنابراین این حدیث سنداً و مضموناً مورد قبول و اتفاق علماء شیعه است و میتواند مورد استناد قرار گیرد.

دلالت حدیث

ابتدا مروری اجمالی بر حدیث و فضای حاکم بر آن ضروری به نظر میرسد اسحاق بن یعقوب در نامه اش به امام(عج)سوالاتی  را  مطرح  نموده  که  متن این  سوالات  در روایت ذکر نشده است .  اما از پاسخ امام (علیه السلام)میتوان به موضوع هر سوال پی برد.حوادث واقعه که موضوع بحث ماست ظاهرا هفتمین سوال میباشد که امام (ع) در مورد آن دستور رجوع به راویان حدیث را صادر میکند.ظاهرا شانزده سوال بوده بعضی در مورد موضوعات جزیی مثل حکم شرب فقاع یا وجوه شرعیه در دوره غیبت و..بعضی دیگر مربوط به موضوعات مهم و اساسی  نظیر  منکران امام غایب؛ جعفر کذاب(عموی حضرت)؛ زمان فرج؛ علت غیبت ؛ و شهادت امام حسین (ع)میباشد. حال حوادث واقعه در کدام دسته از سوالات واقع میشود؟سوالهای جزیی فقهی یا غیر فقهی و یا موضوعات مهم و اساسی؟به عبارت دیگر آیا در این قسمت اسحاق بن یعقوب یک سلسله از سوالات فرعی فقهی مربوط به حوادثی را از امام (ع) سوال نموده و متقابلا امام با تعبیر(الحوادث الواقعه)با اشاره به همان حوادث حکم آنها را  بیان کرده است؟در این صورت الف و لام در (الحوادث)عهدی بوده و دلالت بر استغراق ندارد[15]یا آنکه منظور از حوادث واقعه مسایل و احکام شرعی نیست ؛اسحاق بن یعقوب نمیخواهد بپرسد درباره حکم مسائل شرعی تازه ای که برای ما رخ میدهد چه کنیم چرا که این موضوع جزء واضحات مذهب شیعه بوده است و روایات متواتر دلالت دارد که در این مسایل باید به فقها رجوع کنند در زمان ائمه (علیهم السلام)هم به فقها رجوع میکردند و از آنان میپرسیدند....بلکه منظور از حوادث واقعه پیشامدهای اجتماعی و گرفتاریهایی بوده که برای مردم و مسلمین روی داده است و راوی به طور کلی و سربسته سوال کرده است اکنون که دست ما به شما نمیرسد ..باید چه کنیم؟[16]

دقت در روایات احتمال دوم را تقویت میکند زیرا اگر اسحاق بن یعقوب حکم چند حادثه را در سوالات خود خواسته بود با قطع نظر از اینکه رجوع به فقیه امری واضح است اما همچون پانزده مورد دیگر یک به یک آنها را مشخص میفرمود بر این اساس میتوان از این حدیث با چند مقدمه بر اثبات ولایت فقیه استدلال نمود

1)_منظور از روات حدیث فقها میباشند زیرا امام یاران خود را به روایات ارجاع نفرموده بلکه دستور به رجوع به راویان داده است و معنا ندارد اصحاب مامور مراجعه به راویانی شده باشند که فقط الفاظ حدیث را بدون درک مفاهیم  آن حفظ کرده اند ؛بنابراین به یقین منظور فقهایی هستند که فقه آنان  مستند  به روایات اهل بیت میباشد[17]

2)_دستور رجوع به فقیهان در زمینه اصل حوادث و رویداد های اجتماعیست و نه بیان صرف احکام آنها  به عبارت دیگر منظور مطلق اموری است که عرفا یا عقلا یا شرعا در آن امور باید به رهبر و سرپرست مراجعه نمود[18]

3)_در سخن امام(ع)مردم در احکام حوادث به فقها ارجاع نشده اند ظاهرا فرمایش امام با در نظر داشتن فرق بین والی و مفتی  خود حوادث و وقایع میباشد چرا که وجوب رجوع به فقها  در احکام حوادث نه خود حوادث نزد شیعیان از سلف تا خلف از امور بسیار روشن بوده  و این امر بر شخصی مثل اسحاق بن یعقوب مخفی نبوده  تا از آن در مجموعه مسائلی که حکم آن را نمیدانسته است سوال نماید[19]

4)_تعلیل امام(ع)فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم مطلق و مقتضای اطلاق آن وکالت و نیابت فقها در همه اموریست که حجت بودن امام در آن امور ثابت است[20]

زیرا اولا:عبارت فوق ظهور در قضیه حقیقیه دارد نه قضیه خارجیه ای که صرفا ناظر به برخی از حوادث مشخص و معین باشدچرا که در این صورت برای آن حوادث خاص نماینده خاصی تعیین میگردد و به صورت کلی راویان و فقیهان حجت قرار داده نمیشوند[21] ثانیا :از آنجا که حجت بودن امام مطلق است و اختصاص به احکام شرعی نداشته همه شئون مردم از جمله قضاوت ؛تدبیر امور مسلمانان  و آنچه مربوط به حکومت و سیاست است را نیز شامل میشود؛به قرینه مقابله حجت بودن فقهاء نیز مطلق بوده [22] مرحوم صاحب جواهر در این زمینه مینویسد:بل هو اطلاق مقتضی قول صاحب الزمان روحی له الفداء(و اما الحوادث الواقعه)ضروره کون المراد منه انهم حجتی علیکم فی جمیع ما انا فیه حجه الله علیکم الا ما خرج[23]

با دقت در امور فوق روشن میشود که حتی اگر الف ولام در الحوادث عهد ذکری باشد در استناد به این حدیث برای اثبات ولایت فقیهان در امور سیاسی  و حکومتی خدشه ای وارد نمیگردد؛زیرا الف ولام عهد فقط میتواند از استناد به اطلاق حوادث جلوگیری کند اما اطلاق تعلیل امام (فانهم حجتی علیکم)همچنان به قوت خود باقیست و بر این اساس در حوزه عمومی و رخدادهای سیاسی  ولایت اختصاص به فقیهان داشته و رجوع به ایشان از سوی امام زمان(عج)لازم شمرده شده است.در واقع این حادثه ها عبارت است از مسایلی که برای ملتها پیش میاید این حادثه ها همین مسائل سیاسیست که باید مراجعه کنید به فقهایی که در راس هستند و الا مساله گفتن احکام شرعی حوادث نیست[24]حاصل آن كه, همان طور كه به مقتضای حكمت و قاعده لطف, بر خداوندحكیم ـ جل اسمه ـ نصب امام و حجت و والی بر بندگان واجب است, بر امام و والی نیز واجب است كه در مكان ها و زمان هایی كه حضور ندارد و از آن غایب است, جانشینی برای خود معین و منصوب كند.خداوند متعال این نكته را در نقل داستان حضرت موسی ـ علی نبینا و علیه السلام این گونه تایید می فرماید: و واعدنا موسی ثلاثین لیله واتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی واصلح ولا تتبع سبیل المفسدین سی شب با موسی وعده نهادیم و ده شب دیگر بر آن افزودیم تا وعده پروردگارش چهل شب كامل شد. و موسی به برادرش هارون گفت: درمیان قوم من جانشین من باش واصلاح كن و از راه مفسدان پیروی مكن. این نكته موید آن است كه بر خداوند روا نیست كه مردم را بی حاكم و والی رها كند.  در این صورت, شكی نیست كه امام, فقها را حاكم و سرپرست مردم قرارداده است, زیرا به اتفاق و اجماع ثابت است كه جز آنان كسی بر مردم ولایت ندارد و توقیع شریف و آن چه به معنای آن است, نیز همین نوع ولایت را انشا می كند. بنابراین آنان دارای همان مناصب ولایی هستند كه در عرف و شرع از شئون والی به  شمار  می رود.به هر جهت توقیع شریف امام زمان(عج)علاوه بر اثبات ولایت بر نصب ولایت نیز دلالت دارد[25]علی بن البیطالب (ع) می­فرماید:مجاری الأمور و الأحکام علی أیدی العلماء بالله و الأمنا علی حلاله و حرامه[26] مجاری امور و احکام به دست عالمان إلهی و امناء حلال و حرام خداوند می­باشد.در این حدیث امام (ع) اداره امور جامعه را بر عهده علمای دین می­داند و این­ها را امین احکام إلهی می­داند.بنابراین اگر در ادارۀ جامعه حکم حکومتی صادر کند بر محور حلال و حرام خداوند خواهد بود. و موید همین قول است.أحادیث العلماء ورثه الانبیاء[27] و الفقها أمناء الرسول[28]چگونه می­شود گفت مخالفت حکم حکومتی رسول الله معصیت است اما مخالفت با حکم فقیهی که این مقام را از ایشان به ارث برده این اثر را نداشه باشد و همچنین است روایت:اللهم ارحم خلفائی قیل یا رسول الله ومن خلفائک؟ قال الذین یأ تون من بعدی یرون حدیثی و سنتی[29] خداوندا جانشینان مرا مورد رحمت قرار ده.سوال شد، جانشینان شما چه کسانی هستند؟ فرمود کسانی که بعد از من سخن و سنت مرا به مردم می­رساننداما سخن  ما اینجاست  درست  است  که  فقها و علمای امت  در دوران غیبت  این مسولیت مهم را به هر عنوان  چه  ولایت مطلقه  چه از باب حسبه بر عهده دارند  ولی  در عالم  اجرا و عملیاتی کردن  فرمان حضرت  در چگونگی  رجوع به علما  باید تاملی ویژه داشت.به نظر ما  در کیفیت  رجوع  عقلا و نقلا وبا نگاهی به روش  خود حضرت  میتوان وجوب وحدت نیابت  را اثبات کرد.با نگاهی  دقیق به عالم  خلقت  از حضرت آدم (ع)تا اول غیبت صغری  که ولایت معصوم بر مردم  بوده است  این سنت  یکی پس از دیگری  را در پیامبران و امامان معصوم (علیهم السلام) میبینیم  در اول غیبت صغری  انتقال نیابت  از معصوم به غیر معصوم  است  که  با انتخاب نواب اربعه  این مساله  بر اساس اصل تنزل تدریجی  مشاهده میشود باز مشاهده میکنیم  که نواب اربعه  با وجود  عدم مقام عصمت باز یکی پس از دیگری حجت هستند و معا  نمیشود به آنها مراجعه کرد  .فانهم حجتی در توقیع شریف هم  به علما در طول  1175 سال  تا ظهوربرمیگردد ولی  در طریقه رجوع  یکی پس از دیگری حجت میشوند  و حکم عقل  به ما میگوید که این حجج باید در طول زمان  از طریق خبرگان قوم به مردم معرفی شوند و از طریق خبرگان آن حجت کشف میشود.و مردم  با وی بیعت میکنند.و اوست حجت خدا  بر مردم و علما و مراجع  در عصر غیبت و همه مشروعیتشان از ولی میگیرند.پس حضرت بقیه الله(عج) در عصر غیبت  صغری  به ما تعلیم  کرد  که  علما هم یکی پس از دیگری  حجت قرار دهیم  که افتراق  و گسستگی بین امت پیش نیاید  واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا  دقیقا  بیانگر  حبل  واحد در هر عصر است  ان الحسن والحسین امامان چه بایستند و قیام کنند چه بنشینند  و صلح کنند  ولی  متاسفانه ما میبینیم چه در فتاوا چه در موضعگیریهای مهم  بعضی نشستند اگرچه بعضی ایستادند  وبالعکس  واین با مقاصد الشریعه نمیسازد  و روز بروز  بر طولانی شدن  غیبت شاید بیافزاید .امید  است  روز به روز  به سمت  ظهور  حضرت  با اتحاد  امت  در تحت  ولایت  نائب واحد در هر عصر  پیش رویم  و از این  تفاوتها  و  اختلافات  به سمت  توحید فتوا   خصوصا  در اموری که یرجع الی الناس طرا   میباشد  پیش رویم.

[1] _ رجال نجاشی، حرف میم، ذیل ترجمه محمد بن یعقوب

[2] _ سبحانی ، جعفر، کلیات فی علم الرجال ، ص 333 و 353

[3] _   ولایت و دیانت، مهدی هادوی تهرانی، ص 100

[4] _ صدوق ،محمد بن علی، کمال الدین ، ج2، ص 458

[5] _ ولایت و دیانت، مهدی هادوی تهرانی، ص99به نقل از قا موس الرجال مرحوم تستری

[6] _سيد كاظم حائرى، ولاية الأمر فى عصر الغيبة، ص ص125 – 122

[7] _همان صص 123 _125

[8] _همان ص124

[9] _همان ص125

[10] _محمد حسن نجفی، محمد حسن،جواهر الکلام، ج11، ص 90

[11] _ انصاری، مرتضی، القضاء والشهادات،ص 70

[12] _ همدانی، آقا رضا، مصباح الفقیه،ج14، ص 289،

[13] _ یزدی،سید محمد کاظم، تکملة عروه الوثقی، محمد حسین طباطبایی، ج 2، ص6

[14] _ نائینی، میرزا محمد حسین، المکاسب و البیع، ج2، ص 337

[15] _حسینعلی منتظری؛دراسات فی ولایه الفقیه ج1 ص481

[16] _امام خمینی ولایت فقیه صص 68 _69

[17] _حسینعلی منتظری؛دراسات فی ولایه الفقیه ج1 ص479

[18] _مفصلتر آن شیخ انصاری مکاسب ص 154

[19] _امام خمینی کتاب البیع ج2 ص474

[20] _سید کاظم حسینی حائری ولایه الامر فی عصر الغیبه ص126

[21] _همان

[22] _امام خمینی کتاب البیع ج2 صص 474_475

[23] _محمد حسن نجفی جواهر الکلام ج20 ص18

[24] _امام خمینی صحیفه نورج4ص442

[25] _محمد حسن نجفی جواهر الکلام ج 15 ص422

[26] - تحف العقول ص 168.

[27] - اصول کافی ص 34 ج 1.

229- اصول کافی ج 1 ص 46.

230- وسائل الشیعه ج 18 باب 8 حدیث 5.

[1] _ نجاشی،ابوالعباس، رجال نجاشی، حرف میم،ذیل نام محمد بن علی بن الحسین